من یه تنبل درون دارم که باید یجوری قانعش کنم مزاحمم نشه بذاره درس بخونم.هر شب یه چیزی بهش میگم.حرفا و دلخوش کنکام تموم شده.خودمم دلم میخواد همدست شم باهاش و با هم بگیریم بخوابیم و گور پدر کنکور.امشب بهش گفتم ببین الان هممون داریم میخونیم،ولی فلانی پزشک میشه پیرش درمیاد با کشیک دادن تا صبح،بهمانی دندون پزشک میشه کمرش داغون میشه روی مریض،ولی تو روزها درس و شیمی میخونی و می آسایی شبا هم پیش شوهر بچه هاتی:))))) عطر و کرم و محصولات آرایشی رو هم در مقیاس خونگی تولید میکنی واس خودت.جواب اون سوالتم که هیچ معلم شیمی برات نمیگه رو خودت میفهمی(این قرصای خودکشی کجا گیر میان و چی توشونه؟!).آره خلاصه.هواتو دارم تنبلی،مراقبتم!ولی این چند روز تو هوامو داشته باش برو گمشو که اصن صلاح نیست الان منو تو با هم باشیم عشق من:|