کمی تا قسمتی بنفش

شیطون کی بودی تو؟

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۴ ب.ظ

یک آشنا برگزار میکند

اگه از اهالی خونه یا مدرسه بپرسین بنفشه چگونه دختری است حتما میشنوین آرام و نسبتا درسخوان!ولی اصل قضیه رو باید از دوستا یا همکلاسیا پرسید.من معمولا تو تیم ایده پردازی،نقشی کشی،یهویی شر درس کردن،مهمات و تجهیزات بودم و کارم بیشتر پشت صحنه بود.واس همین لو نمیرفتم:دی و یکبارم بچه های بی ادب:| سال پایینی مشخصات منو داده بودن به دفتر که دیدیدمش فلان کارو کرده اونا هم انگشت تحیر به دندان مانده بودند و وقتی اومدن دنبالم از زبون خودم بشنون کار من نبوده منو تو کتابخونه در حال درس خوندن دیدن و نهایتا باور نکردن من همچون کاری کنم.درین حد :دی.خاطره ای هم که تعریف میکنم تا این لحظه فقط من و شریک م خبر داریم ازش.ازونا که به شدت دنبال مجرمش بودن و لو نرفته.از این لحظه به بعد شما هم شریک اید :دی

سال دوم دبیرستان برای درس آمادگی دفاعی  باید یه اردوی راهیان نور میرفتیم.صبح خیلی زود با اتوبوس راه افتادیم و تو اون هوای گرم چادر هم اجباری بود(با این که زمستون بود ولی خیلی وقته زمستون واقعا زمستون نیست).اول بازدید از یه سری مناطق جنگی و یه جایی نشستن دس به سینه که برادر بسیجی یه سری تفنگا رو معرفی کنه و نهایتا بنشینیم پای سخنان گران بهای یه حاجی تسبیح به دست خاطرات جنگ برامون تعریف کنه.این آقا هی گفت و هی گفت ما هم خسته و تشنه و گرسنه کلافه شده بودیم.بعد از کلی قسم و قرآن که حاجی ما گشنمونه بیخیالمون شد و گفت شب باز هم مزاحممون میشه.بعد از ناهار با چادر و زیر نظر برادرای بسیجی بازم رفتیم بازدید از جاهای دیگه.ظاهرا بچه های دیگه واس این که سر به سر حاجی بذارن (ما نبودیم بخدا:دی) بهش شماره داده بودن و اونم سر به زیر شده بود و هی صلوات فرستاده و پناه برده بود به خداوند متعال از شر دختران.حاجی جلوتر از ما حرکت میکرد و هی سرشو برمیگردوند عقب یه اعوذ بالله میگفت و صلواتشو میفرستاد.تو اون هوای گرم تنها ایده م واس خنک شدن این بود باد بیاد.بهمون گفته بودن تحت هیچ شرایطی نباید چادرا رو درارید.پس چی؟شروع کردم به دویدن که باد بیاد داخل چادر.بعد از محکم کردن بند کفشم و مرتب کردن چادر مادرم یه یک دو سه گفتم و حالا ندو کی بدو.چند قدمی که دویدم دیدم حاجی روشو برگردونده و رنگ به روش نیست و هی میگه لعنت برشیطان،لعنت برشیطان!شیطنتم گل کرد و تند تر دویدم.حاجی روش به عقب بود و رو به جلو میدویید.بابااااااااا حاجییییییی چیکار دارم تو رو من گرممه کجا داری میدویی!!اون میدویید و منم پشت سرش با خنده های شیطانی. نهایتا به خاطر چاق بودنش و اینکه عقبو نگاه میکرد و میدویید افتاد زمین و من پیروز مندانه از کنارش رد شدم

 

اصولا 75.6 درصد اتفاقای خوب مال شبن و اون شب ازین قاعده مستثنی نبود.حدودا ساعت هشت شب خسته و کوفته رسیدیم به جایی که شب باید میخوابیدیم.قبلش باید نماز میخوندیم،به سخنان حاجی گوش فرا میدادیم،شام میخوردیم و ساعت نه خاموشی بود.حاجی باز هم سخنانشو شروع کرد و این دفعه ما بیشتر کلافه تر.هی لفتش داد و هی گفت و گفت. اون شب ولنتاین بود.گوشیش زنگ خورد و محوطه در سکوت کامل فرو رفت که گوش بدن کی با حاجی کار داره.فقط دیدیم نیشش وا شد و گفت آره آره خدافظ.طبق اطلاعات گروه همیشه آپدیتمون که نمیدونم از کجا میاوردن خبرا رو،ظاهرا یکی از حاج خانوماش زنگ زده و گفته من نزدیک منطقه م حوصله م سر رفته خونه امشبم ولنتاینه اومدم پیشت!:|

بعد از شام رفتیم یه جایی شبیه به ورزشگاه که سرتاسرشو تخت دوطبقه چیده بودن. رو تختا پناه گرفتیم و لامپو خاموش کردن. داد بچه ها بالا رفت که نکنید این کارو،هنوز زوده.گوش ندادن.حتی گوشی هامونم گرفتن که ولنتاینو کوفت یاردارا کنن.هرچند من تحویلش ندادم.تو تاریکی یه عده رو فرستادم برن قلقلکشون بدن و اذیتشون کنن معاونا رو و یه سری کارای دیگه که خب جواب نداد.ولی خیلی فوش و حرفای زشت و بدی شنیدیم.خیلی ها!زیر پتو خندم گرفته بود و به زور جلو خودمو گرفته بودم.نهایتا مجبور شدیم نذاریمشون بخوابن.اینطوری!اونی هم که صداش زیره ریزه یا هرچی دستیارمه:دی و کنار من نشسته.بهرحال تیم اوباش پیروز شد و گوشیا رو پس دادن .خودمونم نصفه شب خسته شدیم لامپا رو خاموش کردیم.میخواستم واقعا بخوابم دیدم یکی تو تاریکی اومده نزدیک تختم کنارم ایستاده.یادم رفته بود نقشه داشتیم.مث فرار از زندان و مایکل اسکافیلد و شبای زندون که یه عده بی سر و صدا بعد از خاموشی پا میشن برن یکیو خفت کنن انیس اومده بود خبرم کنه وقتشه.انیس همونیه که تو فایل صوتی بالا میگه"بچه ها،بچه ها،بچه ها از غصه ی اینا...".بی سر و صدا با لباس خواب تو منطقه جنگی :دی رفتیم و اول کلی چرخ زدیم تو محوطه و هوا خوردیم  و بعد گشتیم اتاق حاجی رو پیدا کردیم.هوا گرم بود و پنجره اتاق اختصاصیش(که کوفتش بشه) باز بود که گرمش نشه.کیف کوچیک مهمات رو دادم به پرنیا و خودم اطرافو میپاییدم.نارنجکا :)))) (همون ترقه) رو از پنجره انداخت تو اتاق حاجی و خودمون با بیشترین سرعت ممکن دور شدیم.چندی نگذشت که صدای انفجارو شنیدیم و بعد حاج خانوم با اوضاع لباس نامناسب و حاجی با یه زیر شلواری و بدون لباس و عمامه پریدن بیرون(لعنت بهم اگه دروغ بگم :دی !).ماهم رفتیم تو دست شوییا پناه گرفتیم صبر کردیم چند نفر واقعا بیان دسشویی که با اونا برگردیم خوابگاه که مشکوک نباشیم فقط ما دوتاییم.برگشتیم خوابگاه و معاونا مشکوک نگاهمون میکردن.الان دیگه حدودا پنج صب بود.تا شیش خوابیدیم و صبح واس نماز بیدارمون کردن.هرچقد گفتیم نماز نمیخونیم خوابمون میاد گفتن حتی اگه نمیخونید حاجی گفته باید حضور داشته باشید!بعد از اون هفت صب سوار اتوبوس شدیم  واس برگشت و راه افتادیم.منو انیس که مشغول نقشه بودیم بقیه م تا صب پای گوشیا و ولنتاین بودن همه خسته و جنازه ولو شدیم رو صندلیا و خواستیم بخوابیم.هنوز چشام گرم نشده بود یکی معاونا شروع کرد به سر و صدا و تکون دادن بازوی بچه ها و خط نشون که دیشب نذاشتید بخوابیمو نمیذارمتون بخوابید الان و انظباط همتونو 15 میدم و میدونم اتفاق دیشبم کار یکی از شماها بوده وُ...همه رو که بیدار کرد(عقده ای :| ) اومد رو صندلی کنار من و شروع کرد به آروم حرف زدن در گوشم :

_بنفشه تو سر به راه تری ولی میدونم خبر داری از بچه هاتون! سحر و کیانا بودن باز؟یا دریا و سارا؟کلاستون خیلی شلوغه سال بعد عوض کن کلاستو تو داری حیف میشی بین این شرا...


  • ۹۷/۰۲/۱۴

نظرات (۷)

  • چارلی ‎‌‌‌
  • انصافا بعد هی بیاید هشتگ بذارید #نه_به_خشونت_علیه_زنان :| :| :|

    اینا خودشون یزیدن جان من :| :))))


    پاسخ:
    خشونت کجاس بابا فقط یه شوخی ساده بود!!:دی ولی این مورد حاجیه خیلی اذیتمون کرد سر ناهار و با حرفاش!قرار بود تو منطقه جنگی بترکونیمش بچه ها فک کنن مین گذاریو ایناس ولی خب روز روشن بودو همه میدیدن.نخواستیم سالم برش گردونیم این حاجی بهونه شد دستمون
    من واقعا انگشت به دهان شدم از تحیر :)))) آفرین به جرئتت دخترم :)) من سنگین‌ترین خلافم همراهی دوستان در قطع کردن برق کلاس‌مون بود که بلافاصله هم وصل‌ش کردن در جفت موارد هم من همراه بودم فقط :))))
    به‌ت حسودی‌م شد راست‌ش من جوونی‌م رو با سر به زیری حیف و میل کردم :/ اهان یکی‌ دیگه‌م یادمه دسته جمعه روز معلم پارسال فیلم وحشتناک‌ دیدیم که اومدن مچ‌مون گرفتن و تهدید به اخراج شدیم :))
    پاسخ:
    اگه پارسال سر کلاس بودی و روز معلم...خب هنوز جوونی :| کجا حیف و میل کردی؟!یه ترقه س همین الان برو بترکون دلت خنک شه :دی
    دمت گرم*__*
    تو ایده آل منی اصن:))
    پاسخ:
    :))) 
    سلام دلم یکم برای حاج اقا سوخت خخخ
    پاسخ:
    نسوزه چون همچین حاج آقایی اصن پیدا نمیشه کنار بیاد با فوتبال ندیدن و منو بگیره:دی
    بله ، که این طور 
    خوشمان آمد ، آفرین خخخخ
    5 امتیاز عکس 
    + 10 امتیاز شیطنت خخخ 
    پاسخ:
    :))))
    میگم جناب آشنا خیلی سرت شلوغه ها!دیر به دیر موجودی.خسته نباشی:)))
    محشر بود مردم از خنده =)))))))))))))))))))
    پاسخ:
    نوش جونت:))
    وای چه بامزه چقدر شیطون بودید وای آخرش حرفای ناظم تون:)
    پاسخ:
    تازه بسی شیطونی ها اینجا جاش نیست آدم بگه :دی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">