کمی تا قسمتی بنفش

اکوسیستم

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۱ ق.ظ

تا صب فیلم میبینم و میبافم،تا ظهر میخوابم،تا شب میخونم.همه همینجا.

پی نوشت: یه وقتایی هم مثل الان بعد دو ساعت خوابیدن اشتباهی بیدار میشم -_- و ساعت 7:41 صبح پست میذارم :|

حتی شما سیب زمینی عزیز

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ب.ظ

فک نکنم کسی باشه که سیب زمینی سرخ شده دوست نداشته باشه.تا حالا دو وعده پست سر هم سیب زمینی خوردین؟سه وعده چی؟چهار بار؟پنج بار؟اگه تا الان زده نشدین بی شک سر شیشمین بار حالتون بهم میخوره ازش

احسان جان!تو کار و زندگی نداری؟لامصب سیب زمینی هم که باشی یه حدی داری.تا یه جایی خوشمزه ای.خودت خسته نشدی هرسال هرسال؟شبکه سه ماه رمضون دم اذان رو قرق کردی؟

زمینی که سرشُ به سنگ زدن

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۶ ب.ظ

زمین واس دانش آموزای تجربی مث یه بچه اضافیه که باباشون یه روز از در اومده تو گفته بچه ها زمین داداشتونه .سر به زیره،هیچی نمیگه،سوالاشم سخت نیست چون فرصت رشد و جولان پیدا نکرده.کسی محلش نمیذاره ولی یه دست محبت معمولی بکشی رو سرش مزه تراز تا نه هزار رو هم بهت میچشونه:دی.در ضمن،بیخود تر از مشتق گرفتن و میدان مغناطیسی واس دانش آموز این رشته نیست که سر جنگ دارن باهاش.اگه یکم این سنجش لعنتی ضریبشو در حد صفر پایین نمیاورد و میخوندنش بر همگان آشکار میشد یه درس به زبون آدمیزاد و کاربردیه که  از چشم دور مونده.وقتی هدف از درس خوندن کنکوره و کنکور میگه زمینُ ول کن همین میشه ولی اگه درس واس یادگرفتن بود از معدود کتابای بدردبخور درسی همین زمین بود.حالا زمین جان غصه نخور.شنبه امتحانتو داریم.همه میگن میذاریمت تو تبصره.من نمیدونم تبصره چیه و کجاس که که بذارمت توش.میخوام یه روز هم که شده واس دل خودمو خودت درس بخونم...


بعد از امتحان دخترخاله مامان جلو مدرسه منتظر بود دخترش بیاد بیرون اتفاقی منو دید و کلی تعارف کرد که بیا باید برسونمت.در اون حالت که کسی دنبالم نمیومد و حال زنگ زدن به آژانس رو نداشتم خیلی دلم میخواست قبول کنم ولی نمیدونم چرا حس ایرانی بازیم که خیلی کم خودشو نشون میده تعارفو کنار نذاشت و گفت ممنون،خودم میرم.بعد از چند ساعت یه تلفن و مامان بزرگی که شوکه منو نگاه میکرد.تصادف کرده بودن.خودشو دخترش.ماشینشون از عقب تا نصفه تا شده و از جلو هم همین طور .چهار تا ماشین تصادف کردن و اونا دقیقا وسط بودن و از هر طرف خوردن.هی منو نگاه میکنن.میگن دخترخالهِ میزنه تو صورتش و با خودش میگه خوب شد بنفشه باهام نیومد،دختر خودم به درک!.منو به شکل اون امیر از آن دنیا آمده بیهقی میبینن و اسپند دود میکنن و صدقه میذارن :|


خاااااک

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۰ ب.ظ

گفته بودم فوبیای تلفن دارم؟داداش از تو حال دااااد میزنه رفیق جانت داره زنگ میزنه.گوشیو میده بهم و :

_بنفشه کجایی؟چیزیت شده؟

_خوبم بابا انقد دلتون تنگ میشه برام؟یه هفته س ندیدمتون!

_چرا مدرسه نیومدی؟

_چرا بیام؟

_نگو نمیدونستی...

_چیووو-_-

_امتحان ترم داشتیم صبح


و قطع شد.تا الان هر چی زنگ زدم بگه چه امتحانی چه درسی آخر چرا شما چرا برنامه امتحانی نمیدید به من اصن مگه امتحانات یک خرداد شروع نمیشه-_-شهریور باید بدم امتحانشو یعنی؟


پی نوشت:ریاضی بوده رفقا:))))))شهریوری شدیم رفت

و سرانجام انتقام نزدیک است(رمز خواستنیه)

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۰۱ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

حیف اون شبا که نخوابیدم به خاطرِ...

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۱۵ ب.ظ

سوم دبیرستان شهر خودمونو ترک کردیم و رفتیم اون وسطا مسطا.تا عید رو اونجا مدرسه بودم ولی بعد عید اومدم شهر خودمون که امتحان نهایی ها رو اینجا بدم تا مدرک دیپلمم رو منطقه سه گرفته باشم.کاری ندارم اشتباه محض بود و کاش منطقه دو میموندم و تو شهری که ناحیه ش واس کنکور و سنجش و این کوفتا با تهران حساب میشد و نزدیک تهران بود.اون سال حوزه امتحانی مون افتاد یه مدرسه دیگه.سه ماه خونه داییم بودم و چون ایشون آدم شلوغیه و صدای فوتبال و والیبال و فیلم رو تا ته بلند میکرد و باید صبر میکردم بخوابه از حدودا دوازده شب به بعد درس خوندنو شروع کنم.صبح ها با چشای قرمز و سردرد منتشو بکشم که جون مادرت منو ببر مدرسه.اجازه نمیداد تنها برم خودشم بیدار نمیشد:/واس همین معمولا دیر میرسیدم و میشنیدم خااااااااااااانوم چرا انقد دیر اومدی در حوزه رو دارن میبندن.به جز من معمولا یه اکیپ دیگه هم بودن که دیر میرفتن داخل و خیلی جنب و جوش و استرس داشتن.هم مدرسه ایم نبودن و نمیشناختمشون.اون ته مها زیر درختا تند تند کتابو باز میکردن و با هم حرف میزدن.نمیدونستم چشونه و خیلی کنجکاو شده بودم چرا همیشه دیر میان تو

چند هفته پیش که کتابخونه میرفتم با دختری آشنا شدم که مریم اسمش بود.این اواخر بیشتر از بقیه بهم نزدیک بود و کاسه کوزمون با هم مشترک شده بود.یه روز تایم استراحت که بقیه دوستاش هم بودن یهو شروع کردن به حرف زدن از خاطرات دوران امتحان نهایی که چقد استرس میکشیدیمو فشار رومون بودو این حرفا.یهویی پرسید بنفش سوال میخری؟گفتم سوالو جواب میدن،نمیخرن:|.مسخره م کرد و گفت بچه درس خونا سوالو جواب میدن،ما سوالو میخریم!بهش گفتم شما مایه دارین لابد:/بعد جدی شد و رو به دوستش گفت:اسرا با طرف حرف زدی؟امسال هم میتونه سوالا رو بفرسته برامون؟.پرسیدم جریان چیه؟گفت یه آقا هست از گیلان سوالای نهایی رو میفرسته براشون.بهش گفتم سوالا رو همون صب ساعت چهارو پنج میدن تکثیر کی فرصت میکرده بفرسته براتون؟و گفت حدودا ساعت هفت سوالا رو میفرستاده براشون و هر برگه با توجه به سختی امتحان بین 200 تا 400 هزار تومن رو میفروخته بهشون و اینا بین جماعتی تقسیم کردن پولشو.و فهمیدم اینا همونایی بودن که عجله ای و تند تند  بازه هفت تا هشت صب تو کتابا دنبال جواب سوالا میگشتن پارسال.پرسیدم معدل نهاییت چند شد؟جواب داد بیست دیگه.بعد هم لب و لوچه ش آویزون شد و حسرت خورد که ای کاش میشد سوالای کنکور رو هم بخریم راحت میشدیم


کاه نوشت

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۰۳ ب.ظ

حسی که این روزا بیشتر آزار دهندس تموم نشدن درسا و بلد نبودن و مرگ بر کنکور نیست.اینه که چیزهایی که چند ماه پیش خوندی و از پس سوالاشون براومدی رو الان مثل خنگول ها فقط نگاه میکنی و میگی این چی هست اصن؟مبحثی به کوفتی حرکت و دینامیک رو مهر و آبان با دلی آکنده از غرور با سوالاش برخورد میکردم الان فقط زل میزنم بهش و حتی فرمول ایکس تی به علاوه ی وی صفر رو هم ذهنم یاری نمیکنه به یاد بیاره.بازده م از خوندن یه مطلب و توانایی حل سوالاش از حدودا صد درصد رسیده به شاید بیست سی درصد.همین هم سرعتمو واس درس خوندن آورده پایین و ده بار باید یه چیزو بخونم تا بفهمم چیه. حدودا یه ماهه تو چن صفحه ی اول الکتروشیمی گیر کردم و نمیتونم پیش برم:|حس میکنم مغزم کهنه شده دیگه ظرفیت مطلب اضافه نداره همون قبلی ها رو هم داره پس میده.ولی من میخونم.درس خوندن این روزا شبیه به زور کاه دادن به خورد خودمه!خر هم نمیتونه انقد کاه بخوره ولی من میخورم:|هشت تیر هم همشو بالا میارم رو یه پاسخبرگ و تمام

 

بدربخور نوشت برای کنکوریا:ماه آخر برای جمع بندی میرن سراغ کنکور های سالهای گذشته و عموما هم گزینه اول روی میز زرد اختصاصی قلم چیه.نخرید اون لامصبو.اگه تا الان تو دام این کتاب نیفتادید ادامه متن رو بخونید اگرم دارید کتابو نخونید که دلتون نسوزه:دی یه کتاب نسبتا قطور هستن ایشون که اصن حس کنکور دادن رو به آدم نمیده و هی باید دستت رو صفحه هاش باشه کتاب بسته نشه.با یه فونت خوشگل و رنگی منگی.پاسخبرگ نداره و باید وارد کنید جوابا رو خودتون رو یه برگه.قلم چی مولف کتابا و طراح سوالاش کلا حوصله ندارن دو کلوم مث آدم حرف بزنن پاسخنامه ش رو یجوری سر هم آوردن که هیچی نمیفهمی.برید سراغ کنکوریوم مهر و ماه.یه بسته شیک و پیک که بازش میکنی دفترچه های کنکور پنج سال اخیر با همون رنگ و فونت سیاه سفید توشه و پاسخبرگ سفید و یه کتاب کوچیک پاسخنامه زیردیپلم فهم هم داره.الان هم 30 درصد تخفیف گذاشته سایت مهر و ماه. قیمتش حدودا نصف زرد اختصاصی در میاد و کیفیتش از هر لحاظ نسبت به زرد عالیه

جاست فور منفی هیژده

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۵۱ ب.ظ

آقا من بسیور خوشحالم فک کردم فقط منم که دلم سوخته و گناه دارم ولی دیدم کم نیست تعدادمون :دی (حسی شبیه به وقتی که واس امتحان درس نخوندی و میبینی همه نخوندن)

بذا کنکورو بدم و بدیم(خطاب به 90 درصد همون خواننده های انگشت شمار اینجا)

و سعی کنید تهران هم قبول شید :دی

یه دورهمی با مدیریت خودم برگزار میکنم

فقط هم کسایی که کنکور داشتن ، دلشون خون شده  این روزا و غر زدن و هیژده سال رو دارن اما در دورهمی های دیگه زیر هیژده بودن و بهشون گفته شده هیژده سالت کامل نی :|،دعوتن :دی

دین و ایمون ندارید؟

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۱۰ ب.ظ

هر کیو میخونم یا از دورهمی نوشته :|

یا کنکوریه و نا امید از دنیا -_- (خودمم تو این دسته م)

که اولی دلمو میسوزونه

دومی یادم میندازه آره منم مث شما بدبختم:|

تویی که امشب دهه وزنت جابجا شد

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۲۸ ق.ظ

به زمین و آسمان قسم همان طور که به سادگی طی هشت ماه نه کیلو وزن اضافه کردی،در سه ماه تابستان به همان سادگی بخش اعظم آن را میتوانی کم کنی.فقط من در رابطه با اعتماد به نفس از دست رفته و ترک هایی که روی کل بدنت افتاده نمیتوانم قولی بدهم.هر چیزی قابل جبران و درست شدنی نیست...


شیطون کی بودی تو؟

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۴ ب.ظ

یک آشنا برگزار میکند

اگه از اهالی خونه یا مدرسه بپرسین بنفشه چگونه دختری است حتما میشنوین آرام و نسبتا درسخوان!ولی اصل قضیه رو باید از دوستا یا همکلاسیا پرسید.من معمولا تو تیم ایده پردازی،نقشی کشی،یهویی شر درس کردن،مهمات و تجهیزات بودم و کارم بیشتر پشت صحنه بود.واس همین لو نمیرفتم:دی و یکبارم بچه های بی ادب:| سال پایینی مشخصات منو داده بودن به دفتر که دیدیدمش فلان کارو کرده اونا هم انگشت تحیر به دندان مانده بودند و وقتی اومدن دنبالم از زبون خودم بشنون کار من نبوده منو تو کتابخونه در حال درس خوندن دیدن و نهایتا باور نکردن من همچون کاری کنم.درین حد :دی.خاطره ای هم که تعریف میکنم تا این لحظه فقط من و شریک م خبر داریم ازش.ازونا که به شدت دنبال مجرمش بودن و لو نرفته.از این لحظه به بعد شما هم شریک اید :دی

سال دوم دبیرستان برای درس آمادگی دفاعی  باید یه اردوی راهیان نور میرفتیم.صبح خیلی زود با اتوبوس راه افتادیم و تو اون هوای گرم چادر هم اجباری بود(با این که زمستون بود ولی خیلی وقته زمستون واقعا زمستون نیست).اول بازدید از یه سری مناطق جنگی و یه جایی نشستن دس به سینه که برادر بسیجی یه سری تفنگا رو معرفی کنه و نهایتا بنشینیم پای سخنان گران بهای یه حاجی تسبیح به دست خاطرات جنگ برامون تعریف کنه.این آقا هی گفت و هی گفت ما هم خسته و تشنه و گرسنه کلافه شده بودیم.بعد از کلی قسم و قرآن که حاجی ما گشنمونه بیخیالمون شد و گفت شب باز هم مزاحممون میشه.بعد از ناهار با چادر و زیر نظر برادرای بسیجی بازم رفتیم بازدید از جاهای دیگه.ظاهرا بچه های دیگه واس این که سر به سر حاجی بذارن (ما نبودیم بخدا:دی) بهش شماره داده بودن و اونم سر به زیر شده بود و هی صلوات فرستاده و پناه برده بود به خداوند متعال از شر دختران.حاجی جلوتر از ما حرکت میکرد و هی سرشو برمیگردوند عقب یه اعوذ بالله میگفت و صلواتشو میفرستاد.تو اون هوای گرم تنها ایده م واس خنک شدن این بود باد بیاد.بهمون گفته بودن تحت هیچ شرایطی نباید چادرا رو درارید.پس چی؟شروع کردم به دویدن که باد بیاد داخل چادر.بعد از محکم کردن بند کفشم و مرتب کردن چادر مادرم یه یک دو سه گفتم و حالا ندو کی بدو.چند قدمی که دویدم دیدم حاجی روشو برگردونده و رنگ به روش نیست و هی میگه لعنت برشیطان،لعنت برشیطان!شیطنتم گل کرد و تند تر دویدم.حاجی روش به عقب بود و رو به جلو میدویید.بابااااااااا حاجییییییی چیکار دارم تو رو من گرممه کجا داری میدویی!!اون میدویید و منم پشت سرش با خنده های شیطانی. نهایتا به خاطر چاق بودنش و اینکه عقبو نگاه میکرد و میدویید افتاد زمین و من پیروز مندانه از کنارش رد شدم

 

اصولا 75.6 درصد اتفاقای خوب مال شبن و اون شب ازین قاعده مستثنی نبود.حدودا ساعت هشت شب خسته و کوفته رسیدیم به جایی که شب باید میخوابیدیم.قبلش باید نماز میخوندیم،به سخنان حاجی گوش فرا میدادیم،شام میخوردیم و ساعت نه خاموشی بود.حاجی باز هم سخنانشو شروع کرد و این دفعه ما بیشتر کلافه تر.هی لفتش داد و هی گفت و گفت. اون شب ولنتاین بود.گوشیش زنگ خورد و محوطه در سکوت کامل فرو رفت که گوش بدن کی با حاجی کار داره.فقط دیدیم نیشش وا شد و گفت آره آره خدافظ.طبق اطلاعات گروه همیشه آپدیتمون که نمیدونم از کجا میاوردن خبرا رو،ظاهرا یکی از حاج خانوماش زنگ زده و گفته من نزدیک منطقه م حوصله م سر رفته خونه امشبم ولنتاینه اومدم پیشت!:|

بعد از شام رفتیم یه جایی شبیه به ورزشگاه که سرتاسرشو تخت دوطبقه چیده بودن. رو تختا پناه گرفتیم و لامپو خاموش کردن. داد بچه ها بالا رفت که نکنید این کارو،هنوز زوده.گوش ندادن.حتی گوشی هامونم گرفتن که ولنتاینو کوفت یاردارا کنن.هرچند من تحویلش ندادم.تو تاریکی یه عده رو فرستادم برن قلقلکشون بدن و اذیتشون کنن معاونا رو و یه سری کارای دیگه که خب جواب نداد.ولی خیلی فوش و حرفای زشت و بدی شنیدیم.خیلی ها!زیر پتو خندم گرفته بود و به زور جلو خودمو گرفته بودم.نهایتا مجبور شدیم نذاریمشون بخوابن.اینطوری!اونی هم که صداش زیره ریزه یا هرچی دستیارمه:دی و کنار من نشسته.بهرحال تیم اوباش پیروز شد و گوشیا رو پس دادن .خودمونم نصفه شب خسته شدیم لامپا رو خاموش کردیم.میخواستم واقعا بخوابم دیدم یکی تو تاریکی اومده نزدیک تختم کنارم ایستاده.یادم رفته بود نقشه داشتیم.مث فرار از زندان و مایکل اسکافیلد و شبای زندون که یه عده بی سر و صدا بعد از خاموشی پا میشن برن یکیو خفت کنن انیس اومده بود خبرم کنه وقتشه.انیس همونیه که تو فایل صوتی بالا میگه"بچه ها،بچه ها،بچه ها از غصه ی اینا...".بی سر و صدا با لباس خواب تو منطقه جنگی :دی رفتیم و اول کلی چرخ زدیم تو محوطه و هوا خوردیم  و بعد گشتیم اتاق حاجی رو پیدا کردیم.هوا گرم بود و پنجره اتاق اختصاصیش(که کوفتش بشه) باز بود که گرمش نشه.کیف کوچیک مهمات رو دادم به پرنیا و خودم اطرافو میپاییدم.نارنجکا :)))) (همون ترقه) رو از پنجره انداخت تو اتاق حاجی و خودمون با بیشترین سرعت ممکن دور شدیم.چندی نگذشت که صدای انفجارو شنیدیم و بعد حاج خانوم با اوضاع لباس نامناسب و حاجی با یه زیر شلواری و بدون لباس و عمامه پریدن بیرون(لعنت بهم اگه دروغ بگم :دی !).ماهم رفتیم تو دست شوییا پناه گرفتیم صبر کردیم چند نفر واقعا بیان دسشویی که با اونا برگردیم خوابگاه که مشکوک نباشیم فقط ما دوتاییم.برگشتیم خوابگاه و معاونا مشکوک نگاهمون میکردن.الان دیگه حدودا پنج صب بود.تا شیش خوابیدیم و صبح واس نماز بیدارمون کردن.هرچقد گفتیم نماز نمیخونیم خوابمون میاد گفتن حتی اگه نمیخونید حاجی گفته باید حضور داشته باشید!بعد از اون هفت صب سوار اتوبوس شدیم  واس برگشت و راه افتادیم.منو انیس که مشغول نقشه بودیم بقیه م تا صب پای گوشیا و ولنتاین بودن همه خسته و جنازه ولو شدیم رو صندلیا و خواستیم بخوابیم.هنوز چشام گرم نشده بود یکی معاونا شروع کرد به سر و صدا و تکون دادن بازوی بچه ها و خط نشون که دیشب نذاشتید بخوابیمو نمیذارمتون بخوابید الان و انظباط همتونو 15 میدم و میدونم اتفاق دیشبم کار یکی از شماها بوده وُ...همه رو که بیدار کرد(عقده ای :| ) اومد رو صندلی کنار من و شروع کرد به آروم حرف زدن در گوشم :

_بنفشه تو سر به راه تری ولی میدونم خبر داری از بچه هاتون! سحر و کیانا بودن باز؟یا دریا و سارا؟کلاستون خیلی شلوغه سال بعد عوض کن کلاستو تو داری حیف میشی بین این شرا...


الکی مثلا من خیلی عجیبم

چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۰۱ ب.ظ

اول اینجا رو بخونید.حالا پایین رو :دی

1.از ماست،شیر،پنیر،دوغ،کشک و هر مدل لبنیات دیگه ای و گوشت جماعت (به جز موارد خاص)متنفرم و هیچ کدومو مصرف نکردم و نمیکنم.عالمیان متحیرن من چطور 166 سانت قد کشیدم بدون پروتیین و کلسیم :|

2.سر سفره کسی که ماست میخوره باید توی دورترین نقطه ممکن از من بشینه وگرنه دعوامون میشه.صدای خوردن قاشق به دندون و قاشق برام مث نشون دادن پارچه قرمز جلو چشم گاوه!! و عصبیم میکنن

3.از کسی خوشم نیاد دفعه اول با بی محلی،دفعه دوم با جملات قصار کوتاه مبهم و دفعه سوم قشنگ تو روش میگم ازت خوشم نمیاد

4.تا حالا دوتا بچه کوچیک رو کتک زدم و پشیمونم نیستم.ازین شرای شیطون صفت که شما هم احتمالا دیدین و دلتون خواسته تا میتونید بزنیدشون.یکیشونم پسرداییم بود.الان کلاس چهارم یا پنجمه بزرگ شده ولی هنوزم منو که میبینه میترسه و نفرتو تو نگاش میبینم :دی چیه؟ظالمم؟از رو ده تا پله هولم داد افتادم پایین. با دست و پای خونین و شکسته اومدم بالا براش

5.از سوسک هم نمیترسم تازه

6.خونه ی آیندمون با آقای حاجی خودمون تلویزیون نخواهد داشت.این مورد باید تو عقدنامه ذکر بشه که حاجی حق نداره فوتبال نگاه کنه و تلویزیون ببینه.اگر قبول نمیکنه که خب هیچ،بره دلبری دیگر بگزینه

7.دست چپ شایدم چپ دست هستم(یکی درستشو بگه برام خب) و به دلیل علاقه شدیدم به این دست حرفهای بد و فوش طوری رو با دست راستم مینویسم که دست چپم آلوده نشه.ساعتمم میندازم دست راستم که سنگینیش دست چپ عزیزمو اذیت نکنه. و وقتی مجبورم به کسی که خوشم نمیاد دست بدم با دست راست میرم جلو.البته اونا هیچوقت نمیفهمن این که من از دست چپ استفاده نمیکنم براشون معنیش اینه به رسمیت نمیشناسمت:|

8.حساس هستم و نیستم. لیوان دهنی آدم معمولی رو اگه مجبور شم استفاده میکنم،مال کسی که بدم بیاد رو لب نمیزنم،و مال کسی که دوسش داشته باشم رو تف تفیش هم کرده باشه استفاده میکنم هیچ احساس چندشی هم بهم دست نمیده :دی.کلا پدیده ها با صاحاب و منبعشون برام معنی پیدا میکنن

9.مصرف روزانه نسکافه جاتم الان حدودا ده تا در روزه که بخاطرش عملا ناهار و شام نمیخورم که نترکم.حسی شبیه به استفراغ بهم دست میده از دیدن چیزهای جامد.از سرگرمی های سالمم اینه که دراز میکشم کف اتاق و خودمو تکون میدم صدای مشک آب از شکمم میاد :دی

10.آی پی و مدل سیستم یا گوشی همه تونو حفظم.مثلا آمارگیر مینویسه فلان نفر آنلاین نگاه که میکنم اندروید 6 مارشمالو آنلاینه و میدونم کدومتونه :دی

11.من حق دارم با پارچ آب جلو یخچال آب بخورم اما هرکی اینکارو کنه بیچارش میکنم :|

12.از آدمی که زیادی تمیزه،هی میگه ایشششش،فلان رستوران نریم غذاش بده،رو زمین نمیشینم لباسم خاکی میشه فاصله میگیرم و رو مخمه

13.یکم زیادی کثیف کاری شد ولی اینم بدونید مگر اینکه غذا آبکی باشه از قاشق کمک بگیرم در سایر موارد با دست غذا میخورم.واس همین سعی میکنم تو تجمعاتی که باید غذا رو جلوی جمع خورد حضور به هم نرسونم

هر کی دوست داشت بنویسه :) و بگه من دعوتش کردم :دی

یک کلام،آبرومون رفت:|

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۵۵ ب.ظ

به خاطر شغل پدر و مادر و کلا سبک دلخواه زندگیمون عموما تم خونه ی ما بهم ریخته ی متمایل به بازار شامه.کاملا هم راضی ایم.بی نظمی خاصی که حاکمه به خونه رو فقط خودمون درک میکنیم.ضلع پنجره دار هال مال مادرجان و بساط درس و مشقشه،دور تا دور هال لباس فوتبال و کیف مدرسه و وسایل داداش پخشه،روی اپن و مبلا و هر بلندی ای هم لباسای بابام و دیگر وسایل شنیداریش پخشه.وسط همون هال هم غذا میخوریم هم میخوابن(من نه،ولی اون سه نفر به تخت خواب و کمد اعتقادی ندارن و تو هال می زی اند).همیشه هم منو داداش و پدر شکلات باکلاسا و میوه ها رو در بدو ورود به خونه به گورستان شکم میسپاریم و خلاصه اصن یه وعضی!!پسردایی بابا که یه زن به شدت حسسسسساس رو تمیزی داره زنگ زده میگه در خونتونیم.ما؟طبقه اولیم و این یعنی نهایتا 45 ثانیه وقت داریم سفره شام رو جم کنیم،پتو و بالش و تشک های خواب رو،جورابای بوداده فوتبال داداش که بندازی تو اقیانوس ماهیا میمیرن و و کتاباشو بندازیم تو اتاق،اووووووون همه برگه کف زمین  که مال مادره رو جمع کنیم،یه عالم ظرف نشسته رو قایم کنیم که معلوم نباشه،و در نهایت داداش که فقط یه شورت پاشه:| بره حجابشو اسلامی کنه،مادرجان با شلوارک!!بره لباس بپوشه و بابامم فقط یه شلوار کردی پاشه میگه زشته برم عوضش کنم.منم حوله تنم بود و میخواستم برم حموم.  خودمم نمیدونم چطوری جمو جور کردم اوضاع رو.کف هال که خالی میشه میبینم چقد هالمون بزرگه و چقدر خورده کثافات ریز کف زمینه و نیاز به جارو داره.همون لحظه درو میزنن.میوه نداریم.لیوانای چاییمونم کثیفه.درضمن یه متری خاک رو تی وی و مانیتور کامپیوتر داداش نشسته.تو دلم میگم میخواستن قبلش زنگ بزنن نه که جلو در بگن جلودریم درو باز کن!! میرم یه مانتو ازین بلندا که تا مچ پاس به جای حوله میپوشم و درو باز میکنم و سلااااااااام عمو احسان خوش آمدید خوش آمدید صفا آوردید...


جـــــــــــــآنــــــــــــا

سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

حدودا ساعت نه شب بود و فقط من مونده بودم و سه نفر دیگه.یکیشون یه خانوم حدودا سی ساله بود با چندین کتاب قطور رو میزش که صبا زودتر از من میومد،شبا دیرتر میرفت،ناهارشو سر میزش میخورد و عملا هیچ وقت تلف شده ای نداشت.خسته شده بودم و سرمو گذاشته بودم رو کتابام.دقیقا روبروم بود.انقد ضایع و آشکارا زل زدم بهش اومد طرفم و پرسید چیزی شده؟!گفتم اونا چیه داری میخونی؟ خندید و گفت پس کتابامو داشتی نگاه میکردی نه منو.و بعد ادامه داد دارم واس تخصص میخونم و اسم کتاباشو گفت که خیلی عجیب غریب بودن.گفتم تو همونی که رتبت هفت بوده دانشگاه تهران درس خوندی؟همه کنکوریای اینجا دلشون میخواد جای تو باشن!گفت تو چی؟توام میخوای؟نخواه!گفتم نه من نمیخوام .نمیدونم چرا بعدش گفتم" ولی الان خسته م" ! گفت تو هنوز نمیدونی خستگی یعنی چی...

 

بعد از هفت سال درس خوندن بازم کنار آدمایی نشسته بود که میخواستن هفت سال رشته اونو بخونن.بعد از هفت سال بازم از صب تا شب داشت تست میزد.اینکه واقعیت چیه و زندگیش چطوره رو کاری ندارم.ولی من هیچ اثری از شادی تو چهره ش نمیدیدم.از رضایت.معلوم بود بازم از سر اجبار و اینکه یه عمومی کار به جایی نمیبره داره درس میخونه.اصن خودش به من گفت "نخواه"!.این همون آینده ایه که میترسم ازش.که نمیخوامش.حالا بیاین بگین خیلی هم دلت بخواد!!ولی دلم نمیخواد.نه اینو نه اونو.یه انتخاب بین بد و معمولی.حتی انتخابی هم وجود نداره انگار...


+عنوان هیچ ربطی به متن پست نداره.وقتی بیان بزور عنوان میخواد منم اسم آهنگی که دارم گوش میدم رو تحویلش میدم:|